رضا قليخان هدايت
1871
مجمع الفصحاء ( فارسي )
گاه در انجمن چنان باشم * كه فرامش شود ز خويشتنم گاه تنها ز خود شوم طيره * گويى اندر ميان انجمنم اى كه بدخواه روزگار منى * شادمانى بدينكه ممتحنم تو اگرچه توانگرى نه توى * من اگر چند مفلسم نه منم همچو آتشكده شده است دلم * من از آن بيم دم همىنزنم كه ز تفّ دل اژدها كردار * پر ز آتش همىشود دهنم سر به پيش خسان فرو نارم * كه من از كبر سرو هر چمنم منّت هيچكس نخواهم از آنك * بندهء كردگار ذوالمننم گر ز خورشيد روشنى خواهد * ديدگان را ز بيخ و بن بكنم و له ايضا من كه مسعود سعد سلمانم * در كف جود تو گروگانم به همهوقت بار شكر ترا * به نواها هزاردستانم بندهيى گر كسى بزر بخرد * تو چنان دان كه من ترا آنم و گر اين از يقين نمىگويم * به يقين دان كه نامسلمانم ور بتابم ز خدمتت گردن * مار بادا زه گريبانم درّ و گوهر مرا نيايد كم * كز هنر بحر و از گهر كانم در فصاحت بزرگ ناوردم * در بلاغت فراخ مىدانم در ثنا آفتاب پرنورم * در هجا ابر تند بارانم و له ايضا اى آنكه چون ز جاه تو بر تو ثنا كنم * گيتى ز نور خاطر خود پرضيا كنم بحرم كه هرچه يابد طبعم گهر كند * چون كوه نه كه هرچه شنيدم صدا كنم هر خدمتى كه در وى تقصير كردهام * مانندهء نماز فريضه قضا كنم بحرم شگفت نيست كه گاهى تهى شوم * تيرم عجب مدار كه گاهى خطا كنم